جلد اول کتاب تا خمینیشهر، روایت زندگی مجاهدانه حاج عبدالله والی، منتشر شد.
جلد اول کتاب تا خمینیشهر، روایت زندگی مجاهدانه حاج عبدالله والی. جلد اول کتاب تا خمینیشهر در 556 صفحه، حاصل بیش از دو سال کار کمیته انتشارات و تبلیغات مؤسسه جهادی است، به روایت زندگی حاج عبدالله والی، این بزرگمرد جهاد و زندگی جهادی، تا اردیبهشت سال شصتوشش میپردازد. ایشان از سال شصتویک وارد بشاگرد شدهاند و این پنج سال، دورانی است که در اوج غربت و کمبودهای گوناگون، گامهای اساسی برای آبادانی مادی و معنوی بشاگرد برداشته شده است. مطالب کتاب در عین جذابیت متن، کاملاً مستند و عمده آنها به نقل از نزدیکان حاج عبدالله، یا اسناد بهجامانده از آن زمان روایت شدهاند. در انتهای کتاب سی سند و دویستویک عکـسِ مربوط به بازه زمانی کتاب آورده شده است. این تصاویر با کمک متن، چهره واضحی از این دوره مجاهده حاج عبدالله برای خواننده ترسیم میکند. کتاب با سفرنامه ناتمامِ نوشته شده توسط خود حاج عبدالله شروع میشود. رزمندگان دور هم جمع شدهاند و دمغ؛ درباره لغو عملیات صحبت میکنند. در این میان فردی وارد جمع میشود و حرفهای عجیبی میزند درباره منطقهای به نام بشاگرد. از همه کمتر حاج عبدالله والی این حرفها را باور میکند. مگر ممکن است منطقهای به این وسعت، با این شدت فقر در ایران وجود داشته باشد؟! اما خداوند خود او را مأمور نجات این بندگان مظلومش کرده است. حدود سی نفر به رهبری حاج عبدالله به میناب میروند تا به سمت بشاگرد حرکت کنند. همراهان هنوز امتحان شروع نشده و رنجی ندیده، از شنیدهها میترسند و از میدان میگریزند. باکی نیست. حاج عبدالله با دو نفر باقی مانده به دل بشاگرد ناشناخته میزند که هیچ راهی در آن وجود ندارد ... بشاگرد منطقهای است با وسعت یک درصد ایران و با جمعیتی به همین نسبت یعنی حدود هفتادهزار نفر که سال 1361 در بیش از 920 روستا پراکنده بودند. داستان آمدن و ماندن حاج عبدالله در کتاب «تاخمینی شهر» با بیان یارانش پیش میرود و قلمِ راوی این روایتها را به هم وصل میکند. در فصل اول، بشاگرد به نوعی کشف میشود. حاج عبدالله منطقه را شناسایی میکند و باز میگردد تا عمق محرومیت و مظلومیت منطقه را به مسئولین کشور گزارش کند. در فصل دوم به عقب باز میگردیم، «مرشد نصرالله» پدر حاج عبدالله، نوکر امام حسین(ع) است و از کودکی در اثر بیماری نابینا شده است. حاج عبدالله و چهار برادر کوچکترش با نان روضه اباعبدالله(ع) بزرگ میشوند. حاج عبدالله کارمند بانک میشود، ازدواج میکند و همزمان وارد مبارزات انقلاب اسلامی میشود. پس از انقلاب، دیگر یک روز آرام ندارد، ستاد استقبال از امام، کمیته انقلاب، وزارت بازرگانی، نخست وزیری، دفتر عمران امام در کردستان، و بالاخره جبهه، حاج عبدالله را برای خدمت جذب میکنند. تا قصه بشاگرد پیش میآید. در فصل سوم خبر گزارش حاجی به امام میرسد. میفرمایند: «به داد بشاگرد برسید.» چون در خانه کـسی بود، یک حرف کار خودش را کرد. حاج عبدالله سرباز امام بود و حرف امام حجت. جبهه چه خوزستان و کردستان باشد، چه بشاگرد، بستر جهاد گسترده است. چند نفر بچه حزب الهی مخلص، همپای حاج عبدالله میشوند، به روستای «ربیدون»، در مرکز بشاگرد میروند، چادر میزنند و اولین مقر کمیته امداد حضرت امام در بشاگرد شکل میگیرد. مردم بشاگرد همه در کپر زندگی میکنند و هیچ چیز ندارند، نه راه، نه آب، نه برق، نه مدرسه، نه بهداشت و نه ... و همه شیعهاند و عاشق اهلبیت. چند نفر از خیرین دست حاجی را میگیرند و کمکم کارها شروع میشود. در فصل چهارم، برادر حاج عبدالله، «همراه» حاجی میشود. حاج محمود، میشود چشم و دست حاجی در بشاگرد و به کارها سرعت میدهد. نشاط حاج محمود، روحیه بچههای امداد بشاگرد را عوض میکند. راهسازی با بیل و کلنگ، درمانگاه صحرایی، دعوت و اعزام روحانیون به روستاها، توزیع مواد غذایی، کارهای فرهنگی و... هر روز وسیعتر میشود. ربیدون جای خوبی برای تمرکز این همه کار نیست. حاجی منطقهای خالی از سکنه به نام خونمید را انتخاب کرده است، برای ساختن مقر. مصالح، نزدیک دو روز در راه است تا کمتر از سیصد و پنجاه کیلومتر میان میناب و خونمید را طی کند. بچهها با حداقل امکانات مشغول ساخت انبار و چند اتاق هستند. فصل پنجم فصل «تجلی» است. بعد از دو سالونیم کار، مقر کمیته امداد حاضر است و حاج عبدالله با تمام اشتیاقِ جمع شده در وجودش مقر را به یاد معشوقش «خمینیشهر» مینامد. بالاخره با یاری خیرین، ماشینآلات راهسازی به بشاگرد میرسد و باز کردن شریان حیات به بشاگرد آغاز میشود. حاج عبدالله، هر روز پای پیاده کوهها را طی میکند تا بهترین راهها را انتخاب کند. بیماریهای خطرناک در بشاگرد کم نیستند اما جذام از همه بدتر است. حاج عبدالله مانند پدری مهربان به هر دری میزند تا فرزند بیمارش را درمان کند. مرحوم دکتر آصفی، پدر جذام ایران به بشاگرد میآید تا فکری به حال این درد کنند. در فصل ششم، وضعیت راهها با کار شبانه روزی بهتر میشود و این، «امید» را در دل بشاگردیها زنده میکند. راه که باز شود خون میتواند به بدن نحیف روستاها برسد. و اینجاست که نقش برادر دیگر حاجی یعنی «حاج امیر والی» پررنگ میشود. حاج امیر مسئول دفتر عمران امام در کردستان است. این یعنی هم درگیر جنگ با عراق و ضدانقلاب و هم درگیر کارهای عمرانی و خدماتی در روستاها. با این همه حاج امیر از ابتدا چندین بار به ضرورت به بشاگرد آمده و مانده است و مسئولیت پشتیبانی و تدارکات بشاگرد را برعهده دارد. از لوازم یدکی ماشینآلات تا آرد و پوشاک و دارو . همه باید تأمین شود و به بشاگرد فرستاده شود. واحد فرهنگی هم جان میگیرد اما درد بزرگ حاج عبدالله، بیسوادی مردم است. فقط یکی دو روستا مدرسه دارند. حاج عبدالله با آموزش و پرورش مذاکره میکند و به هر نحو شده مدارس ابتدایی کپری را در روستاها دایر میکند. در فصل هفتم، حاج عبدالله، دعوت شده است به زیارت خانه خدا، کارها را به حاج محمود میسپارد و بیدل به سوی دلدار میرود. اما او این سالها مقربتر شده است، پس جام بلایش بیشتر میدهند؛ باید «صبر» کند. بیماری عجیبی حاج عبدالله را در سفر حج زمینگیر میکند، تا به تهران بازگردد. پس از چندین روز بستری و آزمایشات مختلف، نوع بیماری مشخص میشود، «مالاریا»! که چون پیشرفت کرده است، بسیار دردآور است و خطرناک. درمان حاج عبدالله که شروع میشود، مالاریای حاج محمود هم عود میکند! این سوغات بشاگرد کمکم به همه میرسد، حاج امیر و حتی دختر و همسر حاج محمود و همسر حاج عبدالله هم در سفرهای کوتاهی که به منطقه میآیند مالاریا میگیرند. چرخ بشاگرد را حاج عبدالله به کمک خیرین میچرخاند و این به برکت مهمانداری عجیب و کمنظیر اوست. سومین ساختمان خمینیشهر، «مهمانسرا» است. حاج عبدالله هرجا میرود، از مردم دعوت میکند بیایند و بشاگرد را ببینند. فصل هشتم، فصل آتشی است که به جان انبار خمینیشهر و قلب حاج عبدالله میافتد. آنچه حاج عبدالله در ابتدای راه قول داده بود، انجام داده است و میتواند کار را تحویلِ نفر بعد دهد. اما خدا طور دیگری برنامه ریخته است. انبار، با مقدار زیادی اجناس اهدایی میسوزد. در حالی که حاج عبدالله تهران است. آتش سوزی مشکوک است و بوی حسادت میدهد. هرچه هست حاج عبدالله میمیرد و زنده میشود و عهد میکند که بازگردد به جای یک انبار، دو انبار بسازد و اینگونه «هجرت دیگرباره» آغاز میشود. *** «تاخمینیشهر» حاصل دو سالونیم کار یک تیم سه، چهار نفره، سی سفر به بشاگرد و سایر نقاط کشور، نزدیک دویست ساعت مصاحبه با بیش از صد نفر، جمعآوری و بررسی حدود هزار برگ سند، صدو پنجاه ساعت صوت و فیلم و بیش از هفت هزار عکـس است. امید که مقبول افتد و گامی کوچک در معرفی این بزرگمرد گمنام میدان جهاد بردارد. در چهارمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد دبیرخانه با درج فراخوان در روزنامه ها و رسانه های جمعی به جمع آوری آثار نویسندگان مبادرت ورزید. آنگاه به منظور انتخاب هیئت داوران جلسات هیئت علمی برگزار شد، در مرحله نخست داوری بر اساس آیین نامه جایزه ادبی جلال آل احمد کتاب های تالیفی چاپ اول 1389 در چهار موضوع داستان، نقد ادبی، تاریخ نگاری و مستندنگاری توسط 16 داور مورد ارزیابی قرار گرفت و از میان 4854 اثری که به دبیرخانه ارسال شده بود، تعداد 34 عنوان کتاب به مرحله بعد راه یافت. سپس کتاب های راه یافته به مرحله دوم توسط 102 داور از اساتید و صاحب نظران هر حوزه بررسی شد. و سر انجام از میان آثار راه یافته به مرحله نهایی تعداد 6 کتاب به عنوان برگزیده و شایسته تقدیر انتخاب شد. آنچه فراروی شما مخاطبان گرامی قرار دارد، گزارش اجمالی از کتاب تاخمینی شهر میباشد که در چهارمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد حوزه مستند نگاری شایسته تقدیر شد.